[ 13 ] ( 91 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 2.9 / 74 )به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود اما همين بچه دار نشدن به هر دويمان ياد داد كه اين بچه دار شدن تنها كاري نيست كه بايد مشتركاً در يك زندگي مشترك انجامش داد. باور كنيد اگر بچه دار شدن حتماً به يك زن و مرد بالغ و مستعد آن احتياج دارد ، چشيدن طعم فراموش نشدنيه يك غذاي رويايي در يك شب مطبوع بهاري هم به يك زوج پر حرارت كه خيلي خيلي ساده ، فقط عاشق هم باشند احتياج دارد... من و هاله گاهي با هم مشتركاً آشپزي هم ميكنيم. تصميم اين فعاليت مشترك هم اصلاً نياز به روز خاص يا برنامه ريزي از پيش تعيين شده ندارد و تنها همين كه به همين سادگي فقط دلمان بخواهد ، اين كار را مي كنيم. مثلاً همين آخرين بار كه با هم پيتزا پختيم، تمام شب به اين محصول بيرون آمده از آشپزخانه امان مي خنديديم. ابتكار جالبي شد. كالباس ها را مثل جوجه كباب در آب ليمو و پياز خوابانديم ، قارچ ها را روي آتش حسابي دودي كرديم اما اصلاً فراموش كرديم به پيتزايمان اضافه اش كنيم. ازتمام سبزيجاتي كه در خانه داشتيم به خاطر تنوع رنگ به خمير اضافه كرده بوديم. هاله دائماً در حال ليسيدن نوك انگشتان ترش مزه من بود و گاهي هم اول مي خنديد بعد انگشت مرا حسابي گاز مي گرفت تا من را مجبور كند طوري شيطنت اش را جواب دهم. به جاي اينكه توله سگمان با زرزركردنهاي مدامش گند بزند به لذتمان ، خودمان دو نفر ، مثل بشقاب ماكاروني آنقدر به هم مي پيچيديم و همديگر را گاز مي گرفتيم و فشار مي داديم تا مجبور به يك آتش بش دوطرفه بشويم و به ادامه آشپزي مشتركمان بپردازيم. خلاصه همه چيز مهربان بود. پيتزا حسابي سرخ شده بود و از فر بيرون آمده بود. كمي كه خنك تر شد ، يك قاشق عسل به جاي سس گوجه فرنگي گنديده ، روي آن به مقدار خيلي كم اضافه كرديم. ميز را اصلاً با شمع تزئين نكرديم چون آخرين بار كه شمعي بين شام خوردن ما مي سوخت نزديك بود تمام خانه امان را هم بسوزاند. چون بعد از غذا، روي ميز حسابي به جان هم پريده بوديم و شبي ساخته بوديم هزار و يك شب. وقتي در اوج فعاليت بوديم ، شمع روي روميزي خم شد و اگر شانس نمي آورديم و نوشابه ها روي آن چپه نمي شد ، تمام خانه امان سوخته بود ، چون هيچكداممان در آن شرايط حاضر نبوديم بدن لخت و گرم ديگري را رها كنيم تا فقط جلوي آتش سوزي را بگيريم... بگذريم ، موقع خوردن پيتزا هر قطعه از مواد آن براي ما دليلي بود تا به هم بخنديم... آن شب هركجاي بدن هاله را كه مي بوسيدم ، مزه عسل مي داد و اين يكي از لذت بخش ترين كارهايي است كه حتماً بايد مشتركاً انجام شود.
[ 8 ] ( 59 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 2.9 / 14 )به هر حال من و هاله بچه امان نمي شود اما هميشه هم زندگيمان به مطلوبيه همين بهانه هاي هم آغوشي هاي بينمان نيست... مي دانيد ، يكي از همان شبهاي خوب كه همه چيزاش خوب شروع شده بود و همانطور هم داشت خوب پيش مي رفت ، هر دويمان سعي مي كرديم طوري ادامه بدهيم كه ديگري را تا سر حد جنون از لذت بردن مشعوف كنيم. من آنقدر با ملايمت ، آرام اما عميق تكان مي خوردم كه هنوز هم مي توانم ثانيه به ثانيه ، تمام لرزش هاي زيباي تن هاله را بين بازوانم به خاطر بياورم. صورت هاله ، گوشه چپ گردن من جا خوش كرده بود و پنجه هايش پوست كتف مرا خوب خراش مي داد... اما ، چند دقيقه اي كه پيش رفتيم ، احساس كردم ضربان تنفسش تغيير كرده است. صورتش بيشتر از گردنم دور شده بود و بيشتر به كتفم چسبيده بود. عضلاتش گاهي سفت تر مي شد و هر از چندي تنفسي عميق... كمي غير عادي بود براي حالتهاي تسليم شدن هاله و اينكه بي دفاع ادامه كار را با چشمان خمار به قدرت من بسپارد. به بهانه لبهايش سعي كردم به صورت نيم رخ شده اش نزديكتر شوم و با نگاهي عميق به او بفهمانم كه من هنوز هم به اندازه تمام دنيا مرد توام... عجيب بود ، طعم شوري زير لبهايش احساس كردم... بين حركت خشكم زد... در همان حال دستم را از دور بازويش تكان دادم و صورت نازك اش را به سوي خودم چرخواندم... تمام مدت را اشك ريخته بود ، بي صدا و آرام آرام ، بدون هيچ حرفي ، حتي بدون هيچ حركتي... تمام صورتش خيس شده بود ، شور شده بود ، حتي كنار گردنش هم... لبهايش شروع كرد به لرزيدن ، پاهايش را به پاهاي من خيلي محكم گره زد ، دستهايش خيلي محكمتر من را به سينه هايش مي چسباند و به من اجازه نداد كه از او جدا شوم... وقتي چشمان نيمه بازاش به چشمان من رسيد ، بغض اش تركيد و شروع كرد به بلند بلند گريه كردن ، هاله حتي به من اجازه نمي داد كه از سكس هم جدا شويم و طور ديگه اي همديگر را بغل كنيم... قطره قطره اشك مي ريخت و آغوشش هي گرمتر مي شد. حالا ديگه من هم گريه مي كردم. اشكهايم روي سينه هاي لخت هاله مي چكيد و او باز بيشتر ادامه مي داد... گاهي با صدايي شبيه ناله اسمم را صدا مي زد و جمله اي مثل دوستت دارم را پشت سرش مي جويد و باز هم ادامه مي داد... هيچ وقت به من نگفت كه چرا آن شب در اسارت من آرام آرام به دور از چشم من ، پنهاني اشك مي ريخت و هيچ وقت هم نفهميدم چرا نتوانستم همراه او گريه نكنم... هيچ وقت... هيچ وقت...
[ 2 ] ( 20 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 2.9 / 14 )به هر حال من و هاله بچه امان نمي شود اما برخلاف فيلم هاي ايراني ، هاله هميشه به من ميگويد كه كور خوانده اي اگر با خودت هميشه فكر مي كني كه من براي تو زن خواهم گرفت كه توله اي پس بي اندازد و من تا آخر عمر بچه ات را به دندان بكشم و مادر مادر كنم و هرشب كه توي بقلت در حال جنبيدن هستم گاهي عطر آن ماشين جوجه كشي را لابه لاي موهاي پر پشت سينه ات حس كنم و تمام هيجان و لذتم به بخار سردي تبديل شود كه در نيمه شب زمستاني از گلوي يك سگ ولگرد به هوا مي پاشد و بوي متعفن معدهء خالي اش را پخش مي كند... اصلا تو غلط مي كني كه بخواهي نيمه شبي براي بدن لخت زن ديگري ، موس موس كني و قويترين نقطه بدنت را كه فقط و فقط مال خودم است ، حتي با او قسمت كني ، چه برسد كه خواسته يا ناخواسته ، رشدش را در وجودش احساس كند و سعي كند براي مرغوبيت كار هم كه شده ، ناله اي كه از گلوي همسرت بيرون مي آيد را تقليد كند تا تورا بيشتر تحت تاثير قرار دهد... من تورا مي شناسم كه چه دله اي هستي و هميشه آماده اي تا همه جور گول افسونش را بخوري و باز هم بخواهي كه دوباره و در شبي ديگر كار را محكم كاري كني و حسابي بدنش را آنچنان بجنباني كه آن نمايش خيمه شب بازي اش را باز براي تو تكرار كند... كور خوانده اي ، من براي تو از اين غلط ها نمي كنم... و من هم مي گويم كه هيچ كس نمي داند چرا ما بچه امان نمي شود و هيچ كس هم قرار نيست كه اين رابداند و تو هم اين پنبه را از گوشت بيرون بكش كه من هم تورا به همين بهانه به دست مرد ديگري بسپارم كه مطابق ميل تو با آن شكم گنده اش ، وزنش آنقدر از من بيشتر باشد كه وقتي در حال فشار آوردن به آن كمر نازك توست ، نتواني حتي خودت را جابجا كني و از اين حس ناتواني ات كلي بيشتر از همخوابگي با من لذت ببري... وقتي صحبتمان به اينجا مي رسد ، هاله خودش را از گردن من آويزان مي كند و با صداي لوندي در گوشم مي گويد : حالا فكر كن من همان زن دلبري هستم كه براي رسيدن به آرزوي ليسيدن جسم شهوت برانگيز تو حاضر به پذيرفتن اين معامله شده كه تو با چند قطره كار دلش را بسازي و آنچنان جگرش را به حال بياوري كه با خاطره همان يك شب بتواند از بچه اش دل بكند و ادامهء عمرش را هر شب با گرماي وجود تو بخوابد ... زود باش ، من خود او هستم ، مي خواهم ببينم چه مي كني ، شروع كن لعنتي ... و سعي مي كند كه خودش را در بقل من جوري برقصاند كه به همگان ثابت شود كه زنها در تخت خوابها خدايي مي كنند... و من ، او را آرام آرام ، از گوشهء تخت پائين مي اندازم ، روتختيه نازكي را روي سينه هاي لوند و لختش پرتاب مي كنم و به او مي گويم كه براي خودش دردسر نتراشد ، خودش را بپوشاند و قبل از اينكه همسر زيباي من سر برسد و صورت اش را به فاك بدهد ، از اينجا گم شود... او روتختي را روي پستانهاي سفيد و برجسته و لرزانش با دو دست نگه مي دارد و از اتاق بيرون مي رود. چند ثانيه بعد ، در حالي كه ديگر هيچ خبري از روتختي نيست با كمي عجله به اتاق بر ميگردد و سريع روي تخت مي آيد و وسط شكمم مي نشيند. سيليه آرامي به صورت من مي زند و با حالتي طلبكارانه مي گويد وقتي مي آمدم دختر لخت جواني را ديدم كه از اطاق ما بيرون مي رفت و در همين حين شروع به معاينه كردن اجزاء من كه هميشه مي گويد مال خودش است مي كند تا مطمئن شود كه دخالتي در لخت بودن دخترك نداشته ام و بعد از چند ثانيه مكث ، لبهاي مرا خوب گاز مي زند و آن شب شبي مي شود فراموش نشدني كه به هيچ كدامتان اصلا مربوط نيست كه از اين به بعد بين ما چه مي گذرد ، پس رويتان را كم كنيد و اگر نمي خواهيد كامنت بگذاريد ، صفحه را ببنديد... پر روها ، تا آخر مطلب را مي خوانند تا ببينند چه اتفاقي بين ما دونفر مي افتد. مگر ما به اتفاق بين شما كار داريم كه شما به اتفاق بين ما كار داريد؟ ها؟ ها؟ ها؟... عجب رويي داري بابا ، هنوزم داري مي خوني؟
;D
[ 1 ] ( 24 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 2.8 / 11 )دلم مي خواد محكم بزنم توي دهنت...
با لبام
[ 3 ] ( 37 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 2.8 / 20 )به هر حال من و هاله بچه امان نمي شود اما بد هم نيست كه هاله گاهي دوست داشته باشد كه ويار كند و اتفاقا هم هاله گاهي دوست دارد كه ويار كند و اتفاقا من هم گاهي دوست دارم كه هاله ويار كند. نمي دانم چرا اما خوب مي دانم كه دل من عاشق اين اشوه گري هاي زنانهء اوست كه كاملا معتقدم تمامش به جز يك مشت اشوه گري زنانه هيچ چيز ديگري نيست و هيچ ربطي هم به موجود فلك زده درون شكم مادرش ندارد كه از بد روزگار در ايام آبستني تمام كاسه ها و تمام كوزه ها را بر سرش مي شكنند ، اما هر چه فحش است نثار پدرش مي كنند كه پدرسگ را ببين كه چه لگدي ميزند ، بي پدر آنقدر اذيت نكن و يا نهايتا ببين همين پدرسوخته تمام هيكل من را به گند كشيد... اما بين ما پاي هيچ بچه اي در ميان نيست ، پس همه چيز واقعي است. هاله براي من ويار مي كند نه به خاطر بچه و من هم براي خود هاله نازش را مي كشم و نه براي بچه... معمولا پيشامد اين اتفاق هيچ دليلي براي هاله ندارد و كافي است كه دلش از او بخواهد و او هم به روش خودش از من ، و از همه جالب تر اينكه هيچ وقت نتوانسته ام در اين مورد هاله را پيش بيني كنم و با عكس العملي ، مقلوب او نشوم. البته زرنگي او هم در اينجاست كه اين ترفند را هرچه قدرهم كه طول بكشيد در آستينش نگه مي دارد تا زماني كه احساس كند وقتش است و مطمئن باشد كه پيروز صددرصد اين ماجراست. اما يك چيز در همه آنها مشترك است، هاله خوب درك مي كند كه چه موقع تمام روح من كسل است و به اين هيجان براوردن يك آرزوي نه چندان افلاطوني او نياز دارم... آخرين بار با همان هيجان هميشه و لذت بخش ، شام خورديم، با هم صحبت كرديم ، روي كاناپه لبهاي هم را دوباره تجربه كرديم و خيلي نرم و راحت ، صداي سينه هم را گوش داديم. سرتاسر فضاي خانه لذت بود، بهتر از هميشه. موقع خواب كه شد زودتر از هاله وارد اتاق شدم و براي تشنگي شب از هاله يك ليوان آب خواستم. لباسهايم را درآوردم و سمت چپ تخت زير پتو دراز كشيدم. هاله وارد اتاق شد و ليوان خالي آب را روي ميز گذاشت و با خنده گفت : وقتي كه مي آمدم تشنه ام شد... من هم خنديدم و به پدرش يكي از همان فحش هاي دوران حامله گي را نثار كردم و با صداي هاله كه با كشيدگي مخصوصي مي گفت جووووووووووووووووون دوباره خنديدم. براي خوابيدن آماده مي شد، چون من موقع خوابيدن لباس هاي زيرش را دوست ندارم ، همه را در آورد و چون خودش هميشه برهنه بودن را دوست ندارد چيزي شبيه يك وجب حرير نرم و نازك را دوباره پوشيد تا به قول خودش زيادي خوش به حالم نشود و براي اينكه بخواهم مزه اش را بچشم ، چيزي وجود داشته باشد تا من هم قدري زحمت بازكردنش را بكشم... چراغ را خاموش كرد اما به خاطر نور آباژور همه جا تاريك نشد. از همان سمت چپ تخت ، زير پتو خزيد و با مكثي از روي من رد شد و تنها صورتهايمان بود كه به هم برخورد نكرد... مثل تازه به بلوغ رسيده هايي كه مي خواهند اولين خپت زندگيشان را بكنند ، نيشم تا پس كله ام باز بود و هر لحظه منتظر چيزي... اما با تمام اين هيجانات ، تنها چيزي كه شنيدم اين بود : شب بخير عزيزم. و كمي با بدجنسي خنديد. چند ثانيه سرجاي خودش دراز كشيد و مكث كرد و دوباره گفت : آباژورو خاموش كن عزيزم... دوباره خنديدم و گفتم چشم... همه جا تاريك شد... رو به سقف دراز كشيده بودم. خسته بودم اما غرق خواب نبودم. نيم ساعتي گذشت. فقط چشم هايم را بسته بودم... احساس كردم كه هاله كمي جابه جا شد... خيلي آروم صدايش را شنيدم كه اسمم را با حالت غم انگيزي صدا مي زد...
- جونم عزيزم؟
دوباره فقط صدايم زد. نگران شدم و به سمتش چرخيدم. بين خودش موچاله شده بود و زانوهايش را بقل كرده بود و به شانه خوابيده بود. سرش را بالا نمي آورد و اجازه نمي داد صورتش را ببينم. فقط با همان تن صداي غمگين اسمم را صدا ميزد... دستم را بردم و موهايش را از توي صورتش پاك كردم كه دستم را گرفت و روي كتفش گذاشت و خودش را توي بقلم سر داد... عين دختربچه هايي كه از رعد و برق مي ترسند خودش را بين بازوهايم هي جا مي انداخت...
- من دختر بديم كه هي اذيتت مي كنم؟
- نه عزيز دلم... چي شده نفسم؟ خواب بد مي بيني؟
- ممممممم ... نه...
احساس كردم بايد محكم تر بقلش كنم و اشتباه نكرده بودم... قفل دستاشو از دور زانوهاش باز كرد و خودشو چسبوند به موهاي روي سينه من و صورتشوهم چسبوند به دستاش...
- اگه بگم دلم مي خواد برگ گل گاز بزنم يعني ديوونه تر شدم؟
- آآآآآآآآخي ، نه عزيزم ، الان خودم ميرم واست يكشو ميكنم و ميارم...
پيشونيشو بوسيدمو از تخت بيرون اومدم.
- يك چيزي بپيچ دور خودت ، دلم نمي خواد لخت راه بري توخونه...
- چچچچچچچچچچچچچچچشم...
و دوباره هردويمان خنديديم... قشنگترين برگ گلدان را بوئيدم ، بوسيدم ، و چيدم... اما گازش نزد و از روي سر من پرتابش كرد از بين گوشه باز در...
- پشيمون نيستي از اينكه من هيچيم مثل دختراي ديگه نيس؟
- اگه مثل اونا بودي مطمئن باش الان منم پشيمون بودم...
- پس راستشو بگم كه ويار من خوردني نيس؟ برگ گلدونو واسه اين گفتم كه ببينم حوصلشو داري يا نه...
گوششو يك گاز كوچولو گرفتم و دوباره گفت :
- يك ماشين گنده ويار كردم عزيزم با شيشه هاي مشكي كه يك روز قرار ميزاشتي ميومدي دنبالم ، بعد ميرفتيم توي يك كوچه خلوت ، با سر ميومدي جلو ، بدون اينكه بلوزمو در بياري شيرجه ميزدي وسطش، بعد من آروم صندليمو مي خوابوندم ، تو خم مي شدي روم...
- حالا كه من ماشين گنده ندارم و شيشه هاي ماشينمم مشكي نيس ، تو پشيموني؟
- پس چرا منو بقل نمي كني ببري توي همون ماشين كوچيكت توي گاراژ خونه خودمون؟ تازه بلوزم كه تنم نيست كه بخواي از روي لباس بهم حمله كني...
گردنمو محكم چسبيد و بقلش كردم
- پتورو بردار واسم ، نمي خوام توي ماشينت تا صبح سرما بخورم...
[ 5 ] ( 44 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 63 )دفهء دیگه که میام پیشت دلم می خواد مثل یک سگ مست باشم و تو مثل یک سگ نگام کنی. توی یک مهمونی رقص ، با کت و شلوار مشکی و همون پیراهن و کراوات همیشگی ام. با چشای قرمز شده نگات کنم ، توی چشای من حرارت و توی چشای تو آتیش. تو هم یک لباس شب مشکی پوشیدی. یقهء باز، بدون پشت، اما یک دامن خیلی خیلی بلند ، معطر ، لطیف ، با همون موهای کوتاهت ، با همون شیطنت بچه گونه ات. انگشتاتو خیلی آروم بین دستم می گیرم و دعوت می کنم ، اندام لاغر و ظریفت ، بین دستام که حلقه شده دور کمرت ، می رقصن و من تورو نزدیک خودم نگه داشتم. به قرمزیه چشام خیره می شی و هنوزم سگی ، اینار دیگه واقعا می بوسمت ، لباتو ، خیلی آروم ، از نزیدک ، تلخیه مشروبو که روی طعمم اضافه شده وقتی می چشی ، با تیزی ناخونات به حساب خودت تنبیه ام می کنی اما خودتم خوب می دونی که عاشق اینم. توی چشام می خونی که دارم لذت می برم ، واسه همینم خنده ات می گیره و من هم خنده ام می گیره. دوباره نزدیکم میشی. سرت روی سینه ام و دستات روی کتفام. منو بو می کشی ، بهت قول داده بودم ، بوی سیگار نمی دم ، حتی بعد از مشروب ، مطمئن که شدی دستاتو فشار می دی...
[ 6 ] ( 51 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 2.9 / 28 )این : مگه تا حالا صد دفه بهت نگفتم ته جیب شلوار من یک سوراخ بزرگ هست عزیزم؟
نمیشه وقتی با هم میریم سینما ، دستتو توی جیب شلوارم نکنی ؟
اون : حالا عزیزم دوست داری فردا کدوم فیلمو با هم ببینیم ؟
[ 2 ] ( 25 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.1 / 25 )به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود اما انگار دیگراندوست ندارند که مارا بدون بچه دوست داشته باشند. انگار که همه فکر می کنند اگر قرار باشد بچه ای به دنیا نیاید ، چه نیازی به وجود هاله است؟ انگار که همه فکر می کنند اگر قرار باشد بچه ای مخارج دانشگاه اش را دود هوا نکند ، چه نیازی به وجود من است؟ انگار که همه دلشان برای ما می سوزد. انگار که همه دوست دارند تا من و هاله باز هم بچه امان نشود تا دلیلی برای ترحم اشان در هر نگاه به ما باشد... ما کاملا حس می کنیم که گاهی بچه اشان را به زور مجبور می کنند تا یکی از ما را ببوسد و به حساب خودشان خلاء لبخند و محبت بچه را در گوشهء دل ما کمی کور کنند و بچه اشان چقدر دلش می خواهد سر به تن ما نباشد تا برود و به بازی اش برسد ...
زندگی ما پر از لبخند شده است... زندگی من و هاله همیشه پر از لبخند بود و حالا چند لبخند مصنوعی هم اضافه اشان شده است برای تقدیم به دیگران تا فقط دل دیگران نشکند...
به خدا هنوز رنگ عشق بین چشمان هاله موج می زند و هنوز آغوشش نسبت به روز گذشته برای من قوی تر است. ما فکر می کنیم که لذت زندگی یعنی خود ما ، بین خودمان دلمان برای دیگران که بچه دار شده اند می سوزد و احساس ترحم می کنیم برایشان که برای همیشه نمی توانند مثل ما ، مثل همان شب اول ، از زندگیشان برای همیشه لذت ببرند... به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود...
[ 6 ] ( 34 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.1 / 24 )به هر حال من وهاله بچه امان نمی شود اما تمام دیوارهای خانه امان پر از عکس های خارجی بچه هایی نیست که از کنار لبخند بی دندانشان ، تف شفاف می چکد. خانه ما حتی اطاق بچه ای ندارد که پر از عروسک های جورواجور باشد ، و بچه ما حالا که به دنیا نمی آید صاحب چندین کالسکه چرخدار و بی چرخ مختلف که هر کدام برای زمانی و مکانی متفاوت است، نیست. بچه ما ، حالا که به دنیا نمی آید دندان دار هم نخواهد شد، پس کلی لثه کش هم ندارد. بچه ما حالا که به دنیا نمی آید، پوشک ده هزارتومنی را به گند نمی کشد و ما می توانیم هر هفته با پولی که برای کثافت کاریهای او خرج نکرده ایم ، چندین بار خوش بگذرانیم. از همه مهمتر بچه ما حالا که به دنیا نمی آید، شب ها هم کسی را بی خواب نمی کند. بچه ما حالا که به دنیا نمی آید پس بزرگ هم نمی شود تا از حرف های من و هاله سر در بیاورد و ما مجبور باشیم آهسته و یا سربسته با هم صحبت کنیم و آخر هم بچه امان همه چیز را بفهمد و در یک جمع ، آبروی مارا با بازگو کردنش ببرد و همه بگویند که...ا
وقتی که با هاله برای خوابیدن ، هردویمان درتاریکی چراغ خاموش اطاق خوابمان به سقف نگاه می کنیم و با هم حرف می زنیم، به این نتیجه هم می رسیم که آنچنان بد هم نیست حالا که بچه امان دلش نمی خواهد به دنیا بیاید و این تنها نتیجه ای است که به زبان می آوریم... بعد هاله سرش را که روی بازوی من است به سمتم می چرخواند و بازوی لخت مرا یکبار دیگر می بوسد و چشم هایش را می بندد... به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود...ا
[ ] ( 1 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 23 )
تقويم



