<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rdf:RDF xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:ref="http://purl.org/rss/1.0/modules/reference/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns="http://purl.org/rss/1.0/">
	<channel rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/rss.rdf">
		<title>Khondamagh</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php</link>
		<description><![CDATA[Copyright by Beez.ir]]></description>
		<items>
			<rdf:Seq>
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080720-102959" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080412-020921" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080331-111600" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080316-163702" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080126-233301" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080125-022047" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry071107-012353" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070912-153547" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070817-183540" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070808-194944" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070804-194737" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070731-194615" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070727-194515" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070726-194330" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070615-194155" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070612-193932" />
				<rdf:li resource="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070608-193751" />
			</rdf:Seq>
		</items>
	</channel>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080720-102959">
		<title>من و هاله بچه امان نمي شود 11</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080720-102959</link>
		<description><![CDATA[به هر حال من و هاله بچه امان نمي شود و اين يكي از بهترين شانسهاي زندگي هر كسي است كه مجبور ‏نباشد كالسكه بچه اش را مثل يك يابوي درشكه ، روي سنگ فرش پياده روها هل بدهد، صداي ونگ ونگ ‏توله سگ اش را تحمل كند و در مقابل سگرمه هاي در هم فرو رفته از آزار اطرافيان ، از ناچاري خجالت ‏بكشد و به قطره قطره عرقي كه در آن شب هم آغوشي از پيشانيش چكيده است لعنت بفرستد و براي هزارمين ‏بار به غلط كردن خودش اعتراف كند و به تخم هفت جد و آبادش هم بخندد كه دوباره هوس كند چنين خپتي ‏مرتكب شود. اما به جاي چنين بعدازظهرِتعطيل گذرانيه كنف كننده ، من و هاله كه از هفت دولت آزاديم ، ‏دوچرخه هايمان را سوار مي شويم ، من شلوار لي رنگ روشن مي پوشم و كفش ورزشي سفيد ، هاله شلوار ‏لي كوتاهش را مي پوشد با جوراب بدون ساق و كفش اسپرت صورتي همرنگ دوچرخه دخترانه اش و ‏هردويمان كلاه گپ مي گذاريم. ظاهرمان خيلي بچه تر به نظر ميرسد و توجه اطرافيان را حسابي براي ‏ديدزدنمان جلب مي كند و ما ديوانه وار تند تند ركاب مي زنيم و با سرعت پشت سر هم بين خيابان و پياده رو ‏، اين طرف و آن طرف مي جهيم و تمام مدت را با هم مسابقه مي دهيم. پشت چراغ قرمز چهارراه ها مي ‏ايستيم و جلوي چشمان متعجب همه لبهاي هم را مي بوسيم ، مي خنديم ، گاهي كسي از پنجره ماشين اش ‏برايمان دست تكان ميدهد و تشويقمان مي كند و بعد دوباره مسابقه مي دهيم... وقتي به هم نزديكتر مي شويم با ‏قمقمهء آب همديگر را خيس مي كنيم و سعي مي كنيم از هم جلو بزنيم. گاهي هم چن نفر دوچرخه سوار ديگر ‏به بهانه تورزدن هاله همراه ما مي شوند و چند دقيقه اي دنبالمان مي آيند. هاله هم گوشه چشمي مي آيد و ‏شماره اشان را ميگيرد و وقتي دست از سرمان برداشتند حسابي مسخره اشان مي كنيم و بلند بلند به آنها مي ‏خنديم... يك ساعتي كه سواري كرديم جلوي يك ساندويچ فروشي مي ايستيم ، دوچرخه هايمان را وسط پياده ‏رو روي زمين مي اندازيم تا مزاحم رفت و آمد مردم هم بشود. هاله به شيشه مغازه تكيه مي دهد و من دوتا ‏همبرگر سفارش مي دهم با دوتا نوشابه. روي جدول كنار خيابان مي نشينيم و با ملع خاصي همه چيز را مي ‏بلعيم ، نوشابه ها را با شيشه سر مي كشيم و گاهي هم به صورتمان سس مي زنيم تا دليلي باشد براي مكيدن ‏صورت همديگر و اين خود شيطنتي دوست داشتني براي هردوي ماست... دوچرخه ها را همراه خودمان راه ‏مي بريم تا به پارك محله امان برسيم. روي چمن ها مي نشينيم كنار هم و كمي با هم گپ مي زنيم. اول معمولا ‏من سرم را روي پاي نرم و راحت هاله مي گذارم و وسط چمن ها دراز مي كشم و بعد از چند دقيقه حرف ‏زدن با هم ، هاله هم كم كم خودش را به موازات من پهن مي كند و هر دو ، سرمان را بر روي نرمي خاك مي ‏گذاريم ، رو به آسمان ، آسمان باز و نسيم خيسي كه طعم چمن مي دهد. عطرش آدم را به هيجان مي آورد ، ‏تعدد ستاره ها هم آدم را بدون هيچ دليلي مشتاق چيزي مي كند... سر تصاحب بزرگترين هايشان به جان هم  ‏مي پريم و معمولا باز هم من گوش هاله را گاز ميگيرم و خود را روي هاله مي كشم ، صداي خنده امان مي ‏آيد و واقعا همديگر را بقل مي كنيم... مزه آزادي مي دهد اين عطر چمن ، انسان را دوبرابر سبك مي كند ، ‏شادي مي آورد ، مزه بوسيدن لب هاله را به ته دل آدم مي چسباند ، انگشتانش لذت بخش تر از هميشه موهاي ‏پشت سر من را گره مي كند و با اين كارش دستهاي من را از كنترل ام خارج مي كند و به سينه هايش مي ‏چسباند. عاشق اين است كه سينه هاي خوش فرم اش را كاملا كنترل كنم و من هم به همراه آن احساس بهتري ‏پيدا ميكنم ، همه چيز اطرافمان را فراموش مي كنيم وهمراه طعم آغوش هم فقط شادابي چمن را تنفس مي كنيم ‏و بيشتر عاشق هم مي شويم... بيچاره باغبان پير پارك كه مارا نمي شناسد فكر مي كند كه ما به دور از چشم ‏پدر و مادرمان اينجا را براي عشق بازي انتخاب كرده ايم و كلي داد و فرياد مي كند و سر و صدا راه مي ‏اندازد و غرولند مي كند كه اي بي چشم و روها ، بلند شويد ، جاي اين كارها اينجا نيست. بيچاره ننه و ‏باباهايتان كه نمي دانند بچه هاي عزيزشان كجايند و چه مي كنند. فردا مي زند و شكم دختر مردم را بالا مي ‏آورد و مي ماند با كاسه چه كنم چه كنم كه چه كار كنم... و بعد با شيلنگ آب به سراغمان مي آيد و حسابي ‏خيسمان مي كند و ما هم همانطور كه به او و حرفهايش مي خنديم از دستش فرار مي كنيم  اما به هم مي گوييم ‏كه عجب لذتي مي بخشد عطر وحشي علف ... به هر حال من و هاله بچه امان نمي شود...‏]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080412-020921">
		<title>من و هاله بچه امان نمي شود 10</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080412-020921</link>
		<description><![CDATA[به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود اما همين بچه دار نشدن به هر دويمان ياد داد كه اين بچه دار شدن ‏تنها كاري نيست كه بايد مشتركاً در يك زندگي مشترك انجامش داد. باور كنيد اگر بچه دار شدن حتماً به يك ‏زن و مرد بالغ و مستعد آن احتياج دارد ، چشيدن طعم فراموش نشدنيه يك غذاي رويايي در يك شب مطبوع ‏بهاري هم به يك زوج پر حرارت كه خيلي خيلي ساده ، فقط عاشق هم باشند احتياج دارد... من و هاله گاهي با ‏هم مشتركاً آشپزي هم ميكنيم. تصميم اين فعاليت مشترك هم اصلاً نياز به روز خاص يا برنامه ريزي از پيش ‏تعيين شده ندارد و تنها همين كه به همين سادگي فقط دلمان بخواهد ، اين كار را مي كنيم. مثلاً همين آخرين بار ‏كه با هم پيتزا پختيم، تمام شب به اين محصول بيرون آمده از آشپزخانه امان مي خنديديم. ابتكار جالبي شد. ‏كالباس ها را مثل جوجه كباب در آب ليمو و پياز خوابانديم ، قارچ ها را روي آتش حسابي دودي كرديم اما ‏اصلاً فراموش كرديم به پيتزايمان اضافه اش كنيم. ازتمام سبزيجاتي كه در خانه داشتيم به خاطر تنوع رنگ به ‏خمير اضافه كرده بوديم. هاله دائماً در حال ليسيدن نوك انگشتان ترش مزه من بود و گاهي هم اول مي خنديد ‏بعد انگشت مرا حسابي گاز مي گرفت تا من را مجبور كند طوري شيطنت اش را جواب دهم. به جاي اينكه ‏توله سگمان با زرزركردنهاي مدامش گند بزند به لذتمان ، خودمان دو نفر ، مثل بشقاب ماكاروني آنقدر به هم ‏مي پيچيديم و همديگر را گاز مي گرفتيم و فشار مي داديم تا مجبور به يك آتش بش دوطرفه بشويم و به ادامه ‏آشپزي مشتركمان بپردازيم. خلاصه همه چيز مهربان بود. پيتزا حسابي سرخ شده بود و از فر بيرون آمده ‏بود. كمي كه خنك تر شد ، يك قاشق عسل به جاي سس گوجه فرنگي گنديده ، روي آن به مقدار خيلي كم ‏اضافه كرديم. ميز را اصلاً با شمع تزئين نكرديم چون آخرين بار كه شمعي بين شام خوردن ما مي سوخت ‏نزديك بود تمام خانه امان را هم بسوزاند. چون بعد از غذا، روي ميز حسابي به جان هم پريده بوديم و شبي ‏ساخته بوديم هزار و يك شب. وقتي در اوج فعاليت بوديم ، شمع روي روميزي خم شد و اگر شانس نمي ‏آورديم و نوشابه ها روي آن چپه نمي شد ، تمام خانه امان سوخته بود ، چون هيچكداممان در آن شرايط حاضر ‏نبوديم بدن لخت و گرم ديگري را رها كنيم تا فقط جلوي آتش سوزي را بگيريم... بگذريم ، موقع خوردن پيتزا ‏هر قطعه از مواد آن براي ما دليلي بود تا به هم بخنديم... آن شب هركجاي بدن هاله را كه مي بوسيدم ، مزه ‏عسل مي داد و اين يكي از لذت بخش ترين كارهايي است كه حتماً بايد مشتركاً انجام شود.‏]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080331-111600">
		<title>من و هاله بچه امان نمي شود 9</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080331-111600</link>
		<description><![CDATA[به هر حال من و هاله بچه امان نمي شود اما هميشه هم زندگيمان به مطلوبيه همين بهانه هاي هم آغوشي هاي ‏بينمان نيست... مي دانيد ، يكي از همان شبهاي خوب كه همه چيزاش خوب شروع شده بود و همانطور هم ‏داشت خوب پيش مي رفت ، هر دويمان سعي مي كرديم طوري ادامه بدهيم كه ديگري را تا سر حد جنون از ‏لذت بردن مشعوف كنيم. من آنقدر با ملايمت ، آرام اما عميق تكان مي خوردم كه هنوز هم مي توانم ثانيه به ‏ثانيه ، تمام لرزش هاي زيباي تن هاله را بين بازوانم به خاطر بياورم. صورت هاله ، گوشه چپ گردن من جا ‏خوش كرده بود و پنجه هايش پوست كتف مرا خوب خراش مي داد... اما ، چند دقيقه اي كه پيش رفتيم ، ‏احساس كردم ضربان تنفسش تغيير كرده است. صورتش بيشتر از گردنم دور شده بود و بيشتر به كتفم چسبيده ‏بود. عضلاتش گاهي سفت تر مي شد و هر از چندي تنفسي عميق... كمي غير عادي بود براي حالتهاي تسليم ‏شدن هاله و اينكه بي دفاع ادامه كار را با چشمان خمار به قدرت من بسپارد. به بهانه لبهايش سعي كردم به ‏صورت نيم رخ شده اش نزديكتر شوم و با نگاهي عميق به او بفهمانم كه من هنوز هم به اندازه تمام دنيا مرد ‏توام... عجيب بود ، طعم شوري زير لبهايش احساس كردم... بين حركت خشكم زد... در همان حال دستم را از ‏دور بازويش تكان دادم و صورت نازك اش را به سوي خودم چرخواندم... تمام مدت را اشك ريخته بود ، بي ‏صدا و آرام آرام ، بدون هيچ حرفي ، حتي بدون هيچ حركتي... تمام صورتش خيس شده بود ، شور شده بود ، ‏حتي كنار گردنش هم... لبهايش شروع كرد به لرزيدن ، پاهايش را به پاهاي من خيلي محكم گره زد ، ‏دستهايش خيلي محكمتر من را به سينه هايش مي چسباند و به من اجازه نداد كه از او جدا شوم... وقتي چشمان ‏نيمه بازاش به چشمان من رسيد ، بغض اش تركيد و شروع كرد به بلند بلند گريه كردن ، هاله حتي به من ‏اجازه نمي داد كه از سكس هم جدا شويم و طور ديگه اي همديگر را بغل كنيم... قطره قطره اشك مي ريخت و ‏آغوشش هي گرمتر مي شد. حالا ديگه من هم گريه مي كردم. اشكهايم روي سينه هاي لخت هاله مي چكيد و او ‏باز بيشتر ادامه مي داد... گاهي با صدايي شبيه ناله اسمم را صدا مي زد و جمله اي مثل دوستت دارم را پشت ‏سرش مي جويد و باز هم ادامه مي داد... هيچ وقت به من نگفت كه چرا ‌آن شب در اسارت من آرام آرام به ‏دور از چشم من ، پنهاني اشك مي ريخت و هيچ وقت هم نفهميدم چرا نتوانستم همراه او گريه نكنم... هيچ ‏وقت... هيچ وقت...‏]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080316-163702">
		<title>من و هاله بچه امان نمي شود 8</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080316-163702</link>
		<description><![CDATA[به هر حال من و هاله بچه امان نمي شود اما برخلاف فيلم هاي ايراني ، هاله هميشه به من ميگويد كه كور ‏خوانده اي اگر با خودت هميشه فكر مي كني كه من براي تو زن خواهم گرفت كه توله اي پس بي اندازد و من ‏تا آخر عمر بچه ات را به دندان بكشم و مادر مادر كنم و هرشب كه توي بقلت در حال جنبيدن هستم گاهي ‏عطر آن ماشين جوجه كشي را لابه لاي موهاي پر پشت سينه ات حس كنم و تمام هيجان و لذتم به بخار سردي ‏تبديل شود كه در نيمه شب زمستاني از گلوي يك سگ ولگرد به هوا مي پاشد و بوي متعفن معدهء خالي اش را ‏پخش مي كند... اصلا تو غلط مي كني كه بخواهي نيمه شبي براي بدن لخت زن ديگري ، موس موس كني و ‏قويترين نقطه بدنت را كه فقط و فقط مال خودم است ، حتي با او قسمت كني ، چه برسد كه خواسته يا ‏ناخواسته ، رشدش را در وجودش احساس كند و سعي كند براي مرغوبيت كار هم كه شده ، ناله اي كه از ‏گلوي همسرت بيرون مي آيد را تقليد كند تا تورا بيشتر تحت تاثير قرار دهد... من تورا مي شناسم كه چه دله ‏اي هستي و هميشه آماده اي تا همه جور گول افسونش را بخوري و باز هم بخواهي كه دوباره و در شبي ديگر ‏كار را محكم كاري كني و حسابي بدنش را آنچنان بجنباني كه آن نمايش خيمه شب بازي اش را باز براي تو ‏تكرار كند... كور خوانده اي ، من براي تو از اين غلط ها نمي كنم... و من هم مي گويم كه هيچ كس نمي داند ‏چرا ما بچه امان نمي شود  و هيچ كس هم قرار نيست كه اين رابداند و تو هم اين پنبه را از گوشت بيرون ‏بكش كه من هم تورا به همين بهانه به دست مرد ديگري بسپارم كه مطابق ميل تو با آن شكم گنده اش ، وزنش ‏آنقدر از من بيشتر باشد كه وقتي در حال فشار آوردن به آن كمر نازك توست ، نتواني حتي خودت را جابجا ‏كني و از اين حس ناتواني ات كلي بيشتر از همخوابگي با من لذت ببري... وقتي صحبتمان به اينجا مي رسد ، ‏هاله خودش را از گردن من آويزان مي كند و با صداي لوندي در گوشم مي گويد : حالا فكر كن من همان زن ‏دلبري هستم كه براي رسيدن به آرزوي ليسيدن جسم شهوت برانگيز تو حاضر به پذيرفتن اين معامله شده كه ‏تو با چند قطره كار دلش را بسازي و آنچنان جگرش را به حال بياوري كه با خاطره همان يك شب بتواند از ‏بچه اش دل بكند و ادامهء عمرش را هر شب با گرماي وجود تو بخوابد ... زود باش ، من خود او هستم ، مي ‏خواهم ببينم چه مي كني ، شروع كن لعنتي ... و سعي مي كند كه خودش را در بقل من جوري برقصاند كه به ‏همگان ثابت شود كه زنها در تخت خوابها خدايي مي كنند... و من ، او را آرام آرام ، از گوشهء تخت پائين مي ‏اندازم ، روتختيه نازكي را روي سينه هاي لوند و لختش پرتاب مي كنم و به او مي گويم كه براي خودش ‏دردسر نتراشد ، خودش را بپوشاند و قبل از اينكه همسر زيباي من سر برسد و صورت اش را به فاك بدهد ، ‏از اينجا گم شود... او روتختي را روي پستانهاي سفيد و برجسته و لرزانش با دو دست نگه مي دارد و از اتاق ‏بيرون مي رود. چند ثانيه بعد ، در حالي كه ديگر هيچ خبري از روتختي نيست با كمي عجله به اتاق بر ‏ميگردد و سريع روي تخت مي آيد و وسط شكمم مي نشيند. سيليه آرامي به صورت من مي زند و با حالتي ‏طلبكارانه مي گويد وقتي مي آمدم دختر لخت جواني را ديدم كه از اطاق ما بيرون مي رفت و در همين حين ‏شروع به معاينه كردن اجزاء من كه هميشه مي گويد مال خودش است مي كند تا مطمئن شود كه دخالتي در ‏لخت بودن دخترك نداشته ام و بعد از چند ثانيه مكث ، لبهاي مرا خوب گاز مي زند و آن شب شبي مي شود ‏فراموش نشدني كه به هيچ كدامتان اصلا مربوط نيست كه از اين به بعد بين ما چه مي گذرد ، پس رويتان را ‏كم كنيد و اگر نمي خواهيد كامنت بگذاريد ، صفحه را ببنديد... پر روها ، تا آخر مطلب را مي خوانند تا ببينند ‏چه  اتفاقي بين ما دونفر مي افتد. مگر ما به اتفاق بين شما كار داريم كه شما به اتفاق بين ما كار داريد؟ ها؟ ها؟ ‏ها؟... عجب رويي داري بابا ، هنوزم داري مي خوني؟<br />;D]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080126-233301">
		<title>محكم</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080126-233301</link>
		<description><![CDATA[دلم مي خواد محكم بزنم توي دهنت...<br />با لبام]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080125-022047">
		<title>من و هاله بچه امان نمي شود 7</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry080125-022047</link>
		<description><![CDATA[به هر حال من و هاله بچه امان نمي شود اما بد هم نيست كه هاله گاهي دوست داشته باشد كه ويار كند و اتفاقا هم هاله گاهي دوست دارد كه ويار كند و اتفاقا من هم گاهي دوست دارم كه هاله ويار كند. نمي دانم چرا اما خوب مي دانم كه دل من عاشق اين اشوه گري هاي زنانهء اوست كه كاملا معتقدم تمامش به جز يك مشت اشوه گري زنانه هيچ چيز ديگري نيست و هيچ ربطي هم به موجود فلك زده درون شكم مادرش ندارد كه از بد روزگار در ايام آبستني تمام كاسه ها و تمام كوزه ها را بر سرش مي شكنند ، اما هر چه فحش است نثار پدرش مي كنند كه پدرسگ را ببين كه چه لگدي ميزند ، بي پدر آنقدر اذيت نكن و يا نهايتا ببين همين پدرسوخته تمام هيكل من را به گند كشيد... اما بين ما پاي هيچ بچه اي در ميان نيست ، پس همه چيز واقعي است. هاله براي من ويار مي كند نه به خاطر بچه و من هم براي خود هاله نازش را مي كشم و نه براي بچه... معمولا پيشامد اين اتفاق هيچ دليلي براي هاله ندارد و كافي است كه دلش از او بخواهد و او هم به روش خودش از من ، و از همه جالب تر اينكه هيچ وقت نتوانسته ام در اين مورد هاله را پيش بيني كنم و با عكس العملي ، مقلوب او نشوم. البته زرنگي او هم در اينجاست كه اين ترفند را هرچه قدرهم كه طول بكشيد در آستينش نگه مي دارد تا زماني كه احساس كند وقتش است و مطمئن باشد كه پيروز صددرصد اين ماجراست. اما يك چيز در همه آنها مشترك است، هاله خوب درك مي كند كه چه موقع تمام روح من كسل است و به اين هيجان براوردن يك آرزوي نه چندان افلاطوني او نياز دارم... آخرين بار با همان هيجان هميشه و لذت بخش ، شام خورديم، با هم صحبت كرديم ، روي كاناپه لبهاي هم را دوباره تجربه كرديم و خيلي نرم و راحت ، صداي سينه هم را گوش داديم. سرتاسر فضاي خانه لذت بود، بهتر از هميشه. موقع خواب كه شد زودتر از هاله وارد اتاق شدم و براي تشنگي شب از هاله يك ليوان آب خواستم. لباسهايم را درآوردم و سمت چپ تخت زير پتو دراز كشيدم. هاله وارد اتاق شد و ليوان خالي آب را روي ميز گذاشت و با خنده گفت : وقتي كه مي آمدم تشنه ام شد... من هم خنديدم و به پدرش يكي از همان فحش هاي دوران حامله گي را نثار كردم و با صداي هاله كه با كشيدگي مخصوصي مي گفت جووووووووووووووووون دوباره خنديدم. براي خوابيدن آماده مي شد، چون من موقع خوابيدن لباس هاي زيرش را دوست ندارم ، همه را در آورد و چون خودش هميشه برهنه بودن را دوست ندارد چيزي شبيه يك وجب حرير نرم و نازك را دوباره پوشيد تا به قول خودش زيادي خوش به حالم نشود و براي اينكه بخواهم مزه اش را بچشم ، چيزي وجود داشته باشد تا من هم قدري زحمت بازكردنش را بكشم... چراغ را خاموش كرد اما به خاطر نور آباژور همه جا تاريك نشد. از همان سمت چپ تخت ، زير پتو خزيد و با مكثي از روي من رد شد و تنها صورتهايمان بود كه به هم برخورد نكرد... مثل تازه به بلوغ رسيده هايي كه مي خواهند اولين خپت زندگيشان را بكنند ، نيشم تا پس كله ام باز بود و هر لحظه منتظر چيزي... اما با تمام اين هيجانات ، تنها چيزي كه شنيدم اين بود : شب بخير عزيزم. و كمي با بدجنسي خنديد. چند ثانيه سرجاي خودش دراز كشيد و مكث كرد و دوباره گفت : آباژورو خاموش كن عزيزم... دوباره خنديدم و گفتم چشم... همه جا تاريك شد... رو به سقف دراز كشيده بودم. خسته بودم اما غرق خواب نبودم. نيم ساعتي گذشت. فقط چشم هايم را بسته بودم... احساس كردم كه هاله كمي جابه جا شد... خيلي آروم صدايش را شنيدم كه اسمم را با حالت غم انگيزي صدا مي زد...<br />-	جونم عزيزم؟<br />دوباره فقط صدايم زد. نگران شدم و به سمتش چرخيدم. بين خودش موچاله شده بود و زانوهايش را بقل كرده بود و به شانه خوابيده بود. سرش را بالا نمي آورد و اجازه نمي داد صورتش را ببينم. فقط با همان تن صداي غمگين اسمم را صدا ميزد... دستم را بردم و موهايش را از توي صورتش پاك كردم كه دستم را گرفت و روي كتفش گذاشت و خودش را توي بقلم سر داد... عين دختربچه هايي كه از رعد و برق مي ترسند خودش را بين بازوهايم هي جا مي انداخت...<br />-	من دختر بديم كه هي اذيتت مي كنم؟<br />-	نه عزيز دلم... چي شده نفسم؟ خواب بد مي بيني؟<br />-	ممممممم ... نه...<br />احساس كردم بايد محكم تر بقلش كنم و اشتباه نكرده بودم... قفل دستاشو از دور زانوهاش باز كرد و خودشو چسبوند به موهاي روي سينه من و صورتشوهم چسبوند به دستاش...<br />-	اگه بگم دلم مي خواد برگ گل گاز بزنم يعني ديوونه تر شدم؟<br />-	آآآآآآآآخي ، نه عزيزم ، الان خودم ميرم واست يكشو ميكنم و ميارم...<br />پيشونيشو بوسيدمو از تخت بيرون اومدم.<br />-	يك چيزي بپيچ دور خودت ، دلم نمي خواد لخت راه بري توخونه...<br />-	چچچچچچچچچچچچچچچشم...<br />و دوباره هردويمان خنديديم... قشنگترين برگ گلدان را بوئيدم ، بوسيدم ، و چيدم... اما گازش نزد و از روي سر من پرتابش كرد از بين گوشه باز در...<br />- پشيمون نيستي از اينكه من هيچيم مثل دختراي ديگه نيس؟<br />- اگه مثل اونا بودي مطمئن باش الان منم پشيمون بودم...<br />- پس راستشو بگم كه ويار من خوردني نيس؟ برگ گلدونو واسه اين گفتم كه ببينم حوصلشو داري يا نه...<br />گوششو يك گاز كوچولو گرفتم و دوباره گفت :<br />-	يك ماشين گنده ويار كردم عزيزم با شيشه هاي مشكي كه يك روز قرار ميزاشتي ميومدي دنبالم ، بعد ميرفتيم توي يك كوچه خلوت ، با سر ميومدي جلو ، بدون اينكه بلوزمو در بياري شيرجه ميزدي وسطش، بعد من آروم صندليمو مي خوابوندم ، تو خم مي شدي روم...<br />-	حالا كه من ماشين گنده ندارم و شيشه هاي ماشينمم مشكي نيس ، تو پشيموني؟<br />-	پس چرا منو بقل نمي كني ببري توي همون ماشين كوچيكت توي گاراژ خونه خودمون؟ تازه بلوزم كه تنم نيست كه بخواي از روي لباس بهم حمله كني...<br />گردنمو محكم چسبيد و بقلش كردم<br />- پتورو بردار واسم ، نمي خوام توي ماشينت تا صبح سرما بخورم...<br />]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry071107-012353">
		<title>شب رقص</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry071107-012353</link>
		<description><![CDATA[دفهء دیگه که میام پیشت دلم می خواد مثل یک سگ مست باشم و تو مثل یک سگ نگام کنی. توی یک مهمونی رقص ، با کت و شلوار مشکی و همون پیراهن و کراوات همیشگی ام. با چشای قرمز شده نگات کنم ، توی چشای من حرارت و توی چشای تو آتیش. تو هم یک لباس شب مشکی پوشیدی. یقهء باز، بدون پشت، اما یک دامن خیلی خیلی بلند ، معطر ، لطیف ، با همون موهای کوتاهت ، با همون شیطنت بچه گونه ات. انگشتاتو خیلی آروم بین دستم می گیرم و دعوت می کنم ، اندام لاغر و ظریفت ، بین دستام که حلقه شده دور کمرت ، می رقصن و من تورو نزدیک خودم نگه داشتم. به قرمزیه چشام خیره می شی و هنوزم سگی ، اینار دیگه واقعا می بوسمت ، لباتو ، خیلی آروم ، از نزیدک ، تلخیه مشروبو که روی طعمم اضافه شده وقتی می چشی ، با تیزی ناخونات به حساب خودت تنبیه ام می کنی اما خودتم خوب می دونی که عاشق اینم. توی چشام می خونی که دارم لذت می برم ، واسه همینم خنده ات می گیره و من هم خنده ام می گیره. دوباره نزدیکم میشی. سرت روی سینه ام و دستات روی کتفام. منو بو می کشی ، بهت قول داده بودم ، بوی سیگار نمی دم ، حتی بعد از مشروب ، مطمئن که شدی دستاتو فشار می دی...]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070912-153547">
		<title>عزیزم</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070912-153547</link>
		<description><![CDATA[این : مگه تا حالا صد دفه بهت نگفتم ته جیب شلوار من یک سوراخ بزرگ هست عزیزم؟<br />نمیشه وقتی با هم میریم سینما ، دستتو توی جیب شلوارم نکنی ؟<br />اون : حالا عزیزم دوست داری فردا کدوم فیلمو با هم ببینیم ؟]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070817-183540">
		<title>من و هاله بچه امان نمی شود 6</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070817-183540</link>
		<description><![CDATA[به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود اما انگار دیگراندوست ندارند که مارا بدون بچه دوست داشته باشند. انگار که همه فکر می کنند اگر قرار باشد بچه ای به دنیا نیاید ، چه نیازی به وجود هاله است؟ انگار که همه فکر می کنند اگر قرار باشد بچه ای مخارج دانشگاه اش را دود هوا نکند ، چه نیازی به وجود من است؟ انگار که همه دلشان برای ما می سوزد. انگار که همه دوست دارند تا من و هاله باز هم بچه امان نشود تا دلیلی برای ترحم اشان در هر نگاه به ما باشد... ما کاملا حس می کنیم که گاهی بچه اشان را به زور مجبور می کنند تا یکی از ما را ببوسد و به حساب خودشان خلاء لبخند و محبت بچه را در گوشهء دل ما کمی کور کنند و بچه اشان چقدر دلش می خواهد سر به تن ما نباشد تا برود و به بازی اش برسد ...<br />زندگی ما پر از لبخند شده است... زندگی من و هاله همیشه پر از لبخند بود و حالا چند لبخند مصنوعی هم اضافه اشان شده است برای تقدیم به دیگران تا فقط دل دیگران نشکند...<br />به خدا هنوز رنگ عشق بین چشمان هاله موج می زند و هنوز آغوشش نسبت به روز گذشته برای من قوی تر است. ما فکر می کنیم که لذت زندگی یعنی خود ما ، بین خودمان دلمان برای دیگران که بچه دار شده اند می سوزد و احساس ترحم می کنیم برایشان که برای همیشه نمی توانند مثل ما ، مثل همان شب اول ، از زندگیشان برای همیشه لذت ببرند... به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود...<br />]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070808-194944">
		<title>من و هاله بچه امان نمی شود 5</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070808-194944</link>
		<description><![CDATA[به هر حال من وهاله بچه امان نمی شود اما تمام دیوارهای خانه امان پر از عکس های خارجی بچه هایی نیست که از کنار لبخند بی دندانشان ، تف شفاف می چکد. خانه ما حتی اطاق بچه ای ندارد که پر از عروسک های جورواجور باشد ، و بچه ما حالا که به دنیا نمی آید صاحب چندین کالسکه چرخدار و بی چرخ مختلف که هر کدام برای زمانی و مکانی متفاوت است، نیست. بچه ما ، حالا که به دنیا نمی آید دندان دار هم نخواهد شد، پس کلی لثه کش هم ندارد. بچه ما حالا که به دنیا نمی آید، پوشک ده هزارتومنی را به گند نمی کشد و ما می توانیم هر هفته با پولی که برای کثافت کاریهای او خرج نکرده ایم ، چندین بار خوش بگذرانیم. از همه مهمتر بچه ما حالا که به دنیا نمی آید، شب ها هم کسی را بی خواب نمی کند. بچه ما حالا که به دنیا نمی آید پس بزرگ هم نمی شود تا از حرف های من و هاله سر در بیاورد و ما مجبور باشیم آهسته و یا سربسته با هم صحبت کنیم و آخر هم بچه امان همه چیز را بفهمد و در یک جمع ، آبروی مارا با بازگو کردنش ببرد و همه بگویند که...ا<br /><br />وقتی که با هاله برای خوابیدن ، هردویمان درتاریکی چراغ خاموش اطاق خوابمان به سقف نگاه می کنیم و با هم حرف می زنیم، به این نتیجه هم می رسیم که آنچنان بد هم نیست حالا که بچه امان دلش نمی خواهد به دنیا بیاید و این تنها نتیجه ای است که به زبان می آوریم... بعد هاله سرش را که روی بازوی من است به سمتم می چرخواند و بازوی لخت مرا یکبار دیگر می بوسد و چشم هایش را می بندد... به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود...ا]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070804-194737">
		<title>من و هاله بچه امان نمی شود 4</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070804-194737</link>
		<description><![CDATA[به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود. به همین خاطر هم میمیریم برای هفته هایی که نمی توانیم با هم سکس داشته باشیم... همه چیز می شود مثل گذشته های شیرینمان... همان روزهایی که فقط با هم دوست بودیم ، قبل از ازدواجمان... هاله روی تلفن دستیه من تک زنگ می زند و من به تلفن او زنگ می زنم تا قبض اش زیاد نشود و پدرش برای رفع شک ، از تلفن های او پرینت بگیرد و همه چیز لو برود... هاله با صدایی خیلی آهسته جواب تلفن را می دهد تا کسی متوجه صحبت هایش نشود و قربان صدقه ام می رود طوری که به قول مهران مدیری ته دلم قنج می رود... و کلی هردویمان لذت می بریم... برای به خانه برگشتن یک جایی با من قرار میگذارد که بروم دنبالش و من هم می روم. یواشکی طوری که مثلا کسی متوجه نشود او را وارد خانه می کنم و از در پارکینک و پنجره ، هاله را مثلا به اطاق خودم می فرستم... بعد بر میگردم و از در ورودی ، خودم وارد خانه می شوم. خیلی سریع به اطاق خوابم می روم و در را از پشت قفل می کنم تا کسی سر زده وارد نشود و متوجه هاله نشود... درست مثل همان سالها... هاله پنس هایی که برای آخرین تولدش قبل از ازدواجمان خریده بودم را به جلوی موهایش می زند و آنقدر دختر می شود که آدم دلم می خواهد دوباره هم با هم او ازدواج کند... بعد سریع چراغها را خاموش می کنیم و فکر می کنیم که روی تخت تک نفره من خوابیده ایم ... لذتی می بریم از لاس خوشگه زدن های جوانی توی تخت خواب یکنفره که نگو... او مثل همان زمان شلوار لی می پوشد با کمربندی که سگکش خیلی محکم است... هاله همیشه می گفت که نمی شود توی تخت خواب به تو یکنفر اعتماد کرد و می خندید... اما همیشه مثل مار به هم گره می خوردیم و من همیشه پیراهنش را بیرون می کشیدم... اصلا هاله همیشه عاشق تماشای دانه های درشت عرق روی پیشانیه من بود و ما کار دیگری نداشتیم به جز گاز زدن لبهای هم و گاهی هم کنترل کردن حرکات دست های هم ، فرق نمی کند ، چه من و چه او... به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود...ا<br /><br />]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070731-194615">
		<title>من و هاله بچه امان نمی شود 3</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070731-194615</link>
		<description><![CDATA[و دقیقا چند شب بعد حال هاله به هم خورد و سرش گیج رفت ، فشارش پایین آمد و از حال هم رفت... وقتی آب قندش را خورد کمی نیمخیز شد. چند ثانیه ای به چشم های من خیره شد ، گوشه لبش تکانی خورد و در همان حال چند میلیمتری کمرش هم تکان خورد ، مثل اینکه چیزی بی هوا از پشت به کمرت بخورد... لیوان از دستش افتاد... به سمت دستشویی دوید و در را نیمه باز گذاشت ، تا کمر جلوی آینه دستشویی خود را خم کرد. با یک دست گلوی خود را گرفته بود و دائما سعی می کرد چیزی را بالا بیاورد و با دست دیگر اول شیر آب را سریع باز کرد و بعد به همان تکیه داد... از پشت سر فقط نگاهش می کردم ، ترسیده بودم ، بدن او هم فقط می لرزید. هل شده بودم. وقتی به خودم آمدم که فکر حاملگی به سرم زده بود... فکرش را بکنید من با شرت و زیرپوش ، هاله با لباس خواب و هردو پا به رهنه توی ماشین و ساعت 2 شب جلوی نزدیک ترین بیمارستان... هاله را که بیحال فقط خودش را آویزان کرده بود با دو دست بقل کرده بودم و وسط اورژانس شبانه به پرستاری که با چشمان نیمه خواب به ما دونفر خشکش زده بود می گفتم که او برای اولین بار حامله است... هاله از این وضعیت راضی بود، صورتش به وضوح نشان می داد... خنده ام می گیرد که آن وقت شب به مادرم تلفن کردم که برای من و هاله لباس بیاورد... اما... اما دکتر کشیک فقط برایش یک سرم تجویز کرد و تشخیص اش این بود که یک مسمومیت ساده است... باز هم نمی دانم چرا هیچکداممان از اینکه پای بچه در میان نبود ناراحت نشدیم. برعکس شوخی امان هم گل کرده بود و بی لباسیه هم را مسخره می کردیم ، من دائما گوشزداش می کردم که تا تو باشی دیگر چیز نشسته بخوری ، با لبخند البته می گفتم... اما تا خود صبح دستان هاله گرم نشد. وقتی از بیمارستان بیرون می آمدیم هوا کاملا روشن بود. چند ساعتی هم به خودم مرخصی دادم تا خیالم راحت شود و کنارش دراز کشیدم تا پریدگی رنگ صورتش از بین رفت و بعد رفتم شرکت... به هر حال من و هاله بچه امان نمی شود...ا]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070727-194515">
		<title>من و هاله بچه امان نمی شود 2</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070727-194515</link>
		<description><![CDATA[من و هاله بچه امان نمی شود ، اما باز هم هر شب مثل همان شب اول ، می خواهیم که بچه دار شویم و اینکه مشکلمان ممکن است یک شب همینطوری حل شود ، با عث شده که برایمان خسته کننده و تکراری نباشد ، امیدواریم به این درمان ، گاهی از شب ها شیطنتی است که از چشمان هاله بیرون می پاشد و گاهی از شب ها این من هستم که به او ثابت می کنم که بیشتر از یک مردام... یک شب به شوخی زیر گوشش خواندم قبل از ازدواجمان ، وقتی که فقط با هم دوست بودیم ، اگر به من این اجازه را می دادی ، بدون اینکه اصلا بخواهیم و حتی اگر قوی ترین قرص ها را هم می خوردی ، باز هم بچه دار می شدی و آبرویمان پیش همه می رفت... همانجا زیر گوشش خندیدم و او هم خنده اش گرفت ، خوب یادم مانده ، آن شب دوبار با هم سکس کردیم و فردای خوبی داشتیم و دقیقا چند شب بعد...ا]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070726-194330">
		<title>من و هاله بچه امان نمی شود 1</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070726-194330</link>
		<description><![CDATA[اگه قراره الان بخونین و بعدا نق بزنین که اینا چیه نوشتیو خجالت بکش و از این حرفا... از الان بگم که نخونین... باید می نوشتم اینو که حرفمو زده باشم... بعضی چیزا دست خود آدم نیست، من سعی کردم اینجوری نشون بدم میشه با هر چیزی که ناخواسته اس یک جوری کنار اومد و باهاش زندگی کرد. شاید گاهی هم تلخ شده اما به اندازه زهر کشنده نبوده... ضمنا تمام قلت املایی های موجود در این سریال هم مثل سریال خانم درخت ، همه اشان تعمدی می باشند... از حالا گفته باشم<br /><br />حتی اگر یک شب هم با هم سکس نداشته باشیم ، فردایش برای هیچکداممان ، روز نمی شود. آن روز دیگر نه من لپ بچه گلفروش سر چهارراهی را می کشم و نه هاله از پشت پنجره شن بازیه بچه های مهدکودک همسایه امان را تماشا می کند... نه اینکه به خاطر سکس باشدها ، نه نه ...! ( برای خواندن نه ها ،کمی هیجان به خرج بدهید از خودتان اما به اینجا که رسیدید فقط با صدایی آرام بخوانید ) من و هاله بچه امان نمی شود ، خیلی سال است ، شاید 3 یا 4 سال زیاد نباشد اما برای ما خیلی است... ( می توانید آرام آرام به ریتم خواندن خودتان برگردید ، یعنی مثل صحبت کردن های عادی بخوانید ) هیچکداممان دوست نداشتیم دکتر برویم تا هزار جور قرص و آمپول را روی همه جایمان امتحان کند ، بعد هم تمام نقص خلقت را یک دستی توی سر این دنیا بکوبد و رویش را به طرف یکی از ما بکند و دیگری را خجالت زده ، از زندگی کردن هم حتی متنفر کند تا ویزیتش را سریع تر بگیرد و برای مهمانی فردا شب همان بی ام وی خوشگل را بخرد... بعد چند شبی ما با هم سرسنگین باشیم و از حق خودمان مثل گوسفندی بگذریم و فردین دیگری شویم و پایمان را توی یک کفش بکنیم که طلاق می گیریم تا دیگری برود و ازدواجی بکند که طعم بچه بدهد نه اینکه هر شب تمام انرژی اش را بیهوده عرق بریزد و حتی یک سانتیمتر هم به قطر شکم هاله اضافه نشود... من و هاله بچه امان نمی شود ، اما باز هم...ا]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070615-194155">
		<title>قال وبلاگ آرش علیه السلام ورحمت اله وبرکاتو</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070615-194155</link>
		<description><![CDATA[تهِ چشمان ِ تو<br />خدا شيطنت می كند<br />ته دل ِ من اما ...<br />شيطان ، خدایی<br />پاورقی : دنبال چیز دیگری می گشتیم که پیدایش نکردیم از بس این آرشیوش درست و حسابی است وبلاگ آرش...<br /><a href="http://Arash.Beez.ir" target="_blank" >http://Arash.Beez.ir</a>]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070612-193932">
		<title>قال وبلاگ فاطمه صدق اله علیون عظیم</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070612-193932</link>
		<description><![CDATA[تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر می شود , دل است.<br />دل آدمیزاد! مثل انار می ماند.<br />باید چلاندش. شیره مطبوعی هم دارد.<br />عاشقی که هنوز غسل نکرده باشد حکما عاشق است و نفسش تبرک....<br /><a href="http://Fatima.Beez.ir" target="_blank" >http://Fatima.Beez.ir</a>]]></description>
	</item>
	<item rdf:about="http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070608-193751">
		<title>خواب بود؟</title>
		<link>http://khondamagh.beez.ir/index.php?entry=entry070608-193751</link>
		<description><![CDATA[توی خواب داشتم از لب پنجره تو رو دید می زدم. نمی دونم از حموم اومده بودی بیرون یا تازه می خواستی بری حموم. آخه نیم تنهء خودتو با حوله پوشونده بودی ، دقیقا از وسط سینه هات تا بالای رون ، اما موهاتو که جمشون کرده بودی روی سرت ، خشک بود... همون موقعی که چشام داشت روی براقی پوست سفید ساق پاهات ، سر می خورد ، بدون اینکه به طرف من برگردی بهم گفتی : برای امشبت دیگه بسه ، فقط خیال نکنی که چیزی حالیم نیست! تا هیچکی ندیدت بهتره جیم بشی ، وبعدش خندیدی... کلی خجالت کشیدم. هیچ وقت نفهمیدم چجوری متوجه من شدی. حتی وقتی اینا رو می گفتی ، نگاهم ام نکردی... خیلی بی سر و صدا از پنجره دور شدم... حتی نمی تونستم چیزی بگم... آروم خودمو کشیدم تو تاریکی و زدم به چاک جاده... داشتم می رفتم که صداتو شنیدم: فردا شب هم میایی؟ دیرنکنی ، منتظرتم... بدون اینکه حتی جرات داشته باشم سرمو برگردونم و ببینمت که اومدی کنار پنجره ، فقط هرچی تونستم سریع تر دویدم... هنوزم دارم فرار می کنم... بیشتر از چند ساله...]]></description>
	</item>
</rdf:RDF>
